خاطره
Memoria
زمستان ۱۹۹۰ در مرز بین فرانسه و اسپانیا. سارای بیست و هشت ساله که چندماهی است باردار است، به یک روستای کوچک در پیرنه میآید تا خاکستر پدرش را پراکنده کند. او در اینجا با جوزپ، پدربزرگش، ملاقات میکند. کمکم گذشته دوباره سر برمیآورد و سارا درمییابد که پدرش چه چیزی را هرگز نتوانست به او منتقل کند.