نور همیشه بیرون می تابد
There Is a Light That Always Goes Out
آورا و ماریانو به خانه ای روستایی می روند تا خانواده ای تشکیل دهند و با هم زندگی را آغاز کنند اما وقتی ماریانو پس از دو روز گم شدن در تپه، بازمی گردد با رفتاری خشن و دور از خانه، آورا وجود هیولایی را می پندارد که جسد شوهرش را در اختیار دارد