خط داستانی
دایا، کودکی از شهر ژرگارم که خانوادهٔ او را برای گرفتن مدرک لیسانس زبان بنگالی به کلکته فرستادند. اما در درونِ او آرزویی پنهان داشت تا گیتار بیاموزد. در دانشگاه دوستان جدیدی مانند سوشی، مانیـک (مطالعات سینما) و چند نفر دیگر پیدا کرد. آنها از آرزوهای او مطلع شدند و به او در یافتن معلم گیتار کمک کردند. سفر دایا به شکلی غیرمعمول تبدیل شد و در نهایت مورد سوءاستفاده قرار گرفت و به سمت مصرف مواد کشانده شد. به او القا شد که بدون مواد موسیقی غیرممکن است. سفر با یک پیچ خطرناک در داستان به پایان میرسد.