شبهای بیباران
Rainless Nights
در پنج شب طوفانی که باران نمیبارد، فابیو همچنان در خانهاش حبس است و به شهر و مردمانی که از خیابان میگذرند نگاه میکند. اما همه چیز تغییر میکند وقتی نامهای میرسد، نامهای که او نمیخواهد آن را باز کند. از آن لحظه و بدون اینکه بهطور واقعی بدان دلیل باشد، خانهاش پر از میهمانان عجیبی میشود: زنی که دنبال ساعت میگردد، دختری که فرار میکند، مردی که به او جاسوسی میکند، دختری که کپی میگیرد، یکی که میرقصد، گرگینهای، زنی که به غول تبدیل میشود، یکی که آتش را تماشا میکند، یک خونآشام که میخواند، دو دختر که دیناموزها را میشمارند، چند روح مرزی، دختری که با تمساحها بهطور *** شنا میکند.