هدا هجدا
Heda Hoda
سونو جوان داوطلب میشود تا شترها را به چرا ببرد وقتی پدرش بیمار میشود. در حین استراحت، شترها در بیابان گمش میشوند. در حالی که سونو آنها را دنبال میکند، ناخواسته از مرز به پاکستان عبور میکند. چوپانی پاکستانی او را به سمت طرف دیگر راهنمایی میکند و وعده میدهد فردای روز بعد شترها را به نقطه کنترل مرزی تحویل دهند. هیچ کدام از آنها انتظار موانع بوروکراتیک پیش رو را ندارند.