دختری در سن جوانی
A Girl of Her Age
ماریا نگاهی به رویای تعهد شده اش دارد وقتی از خانه پدری بیرون رفت تا با آلكس در لیسبون زندگی کند وقتی او به نیویورک می رود نمی تواند آنچه برایش باقی مانده را تحمل کند هرچند بازگشت غیرقابل تصور به نظر می رسید اما به شمال برمی گردد بار سنگین ناکامی و عبور از رود نمادین او را به روایت کهن رهنمون می شود: وقتی از رود فراموشی عبور کنید گذشتهٔ خود نیز فراموش خواهد شد آلكس باز می گردد در حالی که او در جست و جوی مکان تازه برای خود است او دیگر به این کشور ایمان ندارد او به جایی که همه چیز برای او آغاز شد نزدیک تر شده است او خواهد رفت او باز نخواهد گشت