یوحانه: آفتاب در آینه
یوحانه، دختری پرشور، با آرزوهای بزرگ به شهر بزرگ میرود تا ستاره شود. دو سال بعد، او هنوز نتوانسته است در هیچ آزمونی موفق شود. از آنجا که یوحانه نمیتواند به تنهایی از خود حمایت کند، مادرش او را به خانه دعوت میکند تا چیزی جدید کشف کند. با گزینههای محدود و کیف پول خالی، یوحانه به ناچار به زادگاهش، نومازو، برمیگردد. در این شهر ساحلی، او با دوست سگش، لیلاپس، دوباره دیدار میکند و به آرامی جا میافتد و یک فروشگاه پیشگویی باز میکند. او با دوستان قدیمی که فراموش کرده بود دوباره ارتباط برقرار میکند و با دوستان جدیدی آشنا میشود که به او در جستجوی هدفی منحصر به فرد و مسیر معنادار در زندگی کمک میکنند. متأسفانه، اوضاع برای یوحانه و مردم نومازو خوب نیست: یک قدرت مرموز بر شهر تأثیر میگذارد و طبیعت و حیات وحش را مختل میکند. در حالی که روابطش را با متحدان جدیدش تقویت میکند، یوحانه تابستانش را به پیدا کردن جادویی اختصاص میدهد که ممکن است به نجات نومازو کمک کند.