خط داستانی
مارک را از نوعی نفرت به خود رنج میبرد که منجر به رفتارهای بیرحمانه، ترسناک و مخرب میشود. مارک در شهری مشابه و تخریبآمیز زندگی میکند؛ تنها استثناء در این شهر، پدربزرگ در حال مرگ است که در آسایشگاه زندگی میکند. در این آسایشگاه، مارک با لیسا، پرستار، آشنا میشود. رفتار مارک او را از بندهای فرشتهوار رها میکند، اما پیوند عجیبشان به تدریج کنترل خود را از دست میدهد.