خط داستانی
سینمای نیویورک سال هزار و هشتاد و یک: پس از اشتباه بزرگ، رابرت در کارگاه تعمیر خودرو پناه می گیرد و مادرش بلاد را انتظار می کشد؛ رئیس خانواده جنایت با گره زدن سرنوشتی تاریک با بلاست. هنگامی که بلا با رابرت روبرو می شود، می فهمد پسرش با عضوی از گروه جنایی یهودی در ارتباط بوده است. با فشار بلا، رابرت می گوید جسد در صندوق عقب است. بلا صندوق را باز می کند تا بفهمد جسد متعلق به مردی است. لحظه ای کوتاه از پذیرش، سپس همه چیز خراب می شود