Bentù
Bentu
رافائل تازه تندیس اندوخته دانههایش را جمع کرده است که عینهای است برای سالی که در پیش دارد. از آن که بیآنکه آماده باشد دستگیر نشود، روزها در روستاها خوابیده و از همه جا دور است و منتظر باد مینشیند تا بالاخره به او در جداکردن گندم از پوسته کمک کند. اما باد سراغش نمیآید. تنها آنگلینو هر روز برایش میآید و این ماندگار را برایش کمتنهایی میکند. شاید روزی که بزرگ شده باشد، رافائل اسب بیتلاش خود را به او بدهد و بالاخره بتواند روی آن سوار شود. اما آنگلینو هیچ قصدی برای منتظر ماندن ندارد.