خط داستانی
داستان علاءالدین، پسری جوان و شیطان را روایت میکند که باهوش است. روزی یک جادوگر به او نزدیک میشود و اعتراف میکند که پدرش است. او علاءالدین را به یک غار میبرد تا در به دست آوردن یک چراغ به او کمک کند. علاءالدین فقط از دستورات او پیروی میکند. وقتی که چراغ را به دست میآورد، به آن خیره میشود و نمیتواند چشمانش را از آن بردارد. در حالی که جادوگر فریاد میزند که چراغ را به او بدهد، علاءالدین مقاومت میکند و در غار دفن میشود. به شگفتی علاءالدین، در چراغ یک جن وجود دارد که از او میخواهد تا به خانه برگردد. علاءالدین سه آرزو دارد. آرزوهای او چه خواهد بود؟