خط داستانی
در هر چیزی، مئود، چهردشت ساله، بیش از هر چیز به فرزندی برای خود نیاز دارد. این احساس آنقدر قوی است که همه جنبههای زندگیاش را میرباید. برای بازگرداندن چشمانداز زندگیاش و مواجهه با غمهایش، او خود را وادار میکند از دیدن خانوادههای خوشحال وقتی فرزندانشان را از مدرسه برمیدارند لذت ببرد. در راه بازگشت به خانه احساس بهتری پیدا میکند و با مردی بر روی دوچرخه که در کنار یک پل کانال باز منتظر است، جبهه میگیرد. اما با بسته شدن پل، به ناگاه پسر کوچک او را میبیند که در صندلی کودک او روی دوچرخه نشسته است. وقتی از کنار هم عبور میکنند، نگاههایشان با هم برخورد میکند؛ نگاههای کاوشگر او به سمت پسر کوچک است و او سردرگم است. همان لحظه یک خودرو با سرعت به دوچرخه او برخورد میکند و پسر کوچک را از صندلی کودک پرتاب میکند و به آبهای فیروزهای کانال میریزد.