خط داستانی
به دلیل بحران اقتصادی، بسیاری از کارگاههای چین ناچار به تعطیلی هستند در اواخر سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت. چانگ ژیاوژون کارش را در کارخانه کفش از دست میدهد. روزی نگهبان یک سوپرمارکت او را کتک میزند و گمان میکند ژانگ دزد است. بیهوده از مدیر سوپرمارکت برای جبران مالی درخواست میکند. آرزوی عزیز ژانگ این است که به روستایش برگردد و کشاورز شود. اما درست قبل از عزیمت، پلیس او را دستگیر میکند. مدیر سوپرمارکت نیز مشکلهای خودش را دارد. در شبی آسمان ماهتاب، خطوط داستانی در کافهای در نزدیکی دیوار شهر به هم میرسند.