خط داستانی
مایکس که در اتاق بازجویی نشسته و پوششی شبح مانند به تن دارد، با دستانش پر از خون، با دروغی از دو جسد، فرار از حقیقت را می گوید و از هیولایی صحبت می کند که می تواند توضیح بدهد...
مایکس که در اتاق بازجویی نشسته و پوششی شبح مانند به تن دارد، با دستانش پر از خون، با دروغی از دو جسد، فرار از حقیقت را می گوید و از هیولایی صحبت می کند که می تواند توضیح بدهد...