زمن
Zemun
با یادگیری از برادر کوچک ترش باشکا درباره مرگ اسرارآمیز پدرش ایگور به روستای مادریش پس از سال ها غیبت باز می گردد فاش می شود که تمام وراثت مزرعه ای با تعدادی گاو و قطعه زمینی باید به پرداخت بدهی های پدر به کارآفرین محلی اختصاص یابد باشکا با مخالفت قاطع خود از کشتن گاوها و فروش زمین مخالفت می کند درگیری بین برادران آغاز می شود ایگور از تشویق پسران محلی برای حمل گاوها به روستای همسایه برای کشتار کمک می گیرد اما باشکا که شب هنگام مخفیانه انجام می دهد گله را به سمت جهتی نامعلوم می برد