طلوع
Dawning
خانوادهای بیگمان تهدیدی ناشناخته را تجربه میکند پس از سفری به کلبهٔ خلوتشان و مواجهه با غریبهای دیوانه که ادعا میکند در معرض حملهٔ نیرویی قدرتمند از شر است. خانواده با پدر و مادرخوانده به دل جنگلهای شمال مینهسوتا میروند تا آرامش بیابند، اما پس از کشته شدن سگ خانواده، از درون ترس و بیاعتمادی ریشه میگشاید و مردی با چشمانی بیقرار از جنگل بیرون میآید و ادعا میکند که از خانواده در برابر تهدیدی ترسناک محافظت خواهد کرد. با بالا رفتن تنشها و فروپاشی اعتماد، آنچه بیرون میخزد تنها چیزی نیست که ترسناک است بلکه ترس درون خانواده نیز روز به روز جان میگیرد.