خط داستانی
روز گرمی است و دیو از همسرش متنفر است. از کارهای ورزشی یا خرج کردن پول یا دیدن مردم بازمانده، به جای آن با همسرش بازی کلمه می کند. دیو اکنون زندانی ازدواج است تا روزی که بمیرد. او امیدش را از دست می دهد و عقلش را. اما با ادامه بازی، سلسله رویدادهای طنزآمیز او را به این نتیجه می رساند که آن چه به نظر می رسد فقط یک بازی قدیمی مزخرف ممکن است کلید فرار او یا سقوط او باشد.