سـازۀ چهارم
ویلِیَم برایِنت، مردی بیعِمل و بیرحم که زندگیِ فاجِعهآلودش و واقعیتِ بیاخلاقي او را تبدیل به مصیبتِ همسرش، مارگارت، کرده است، زندگی را برای او به دشواری بدل میکند. یک شب، پزشکِ وی، دکتر کارمن، به خانهٔ بیمار میرسد، درست به موقع، تا ضربهای را که برای مارگارت طراحی کرده بود از او بازدارد و در گرهگشاییِ بعدی او را بیهوش میکند. مارگارت با کارمن فرار میکند وِ از سویِ سِوارکار که با هدفِ دزدیدن واردِ خانه میشود، دیده میشود. در این وضعیت، بریانت هوشیار میشود و در ذهنِ پیچیدهاش تصمیم میگیرد خودش را بکشد و همسرش را مقصر جلوه دهد. او تقریباً موفق است تا اینکه در لحظهای نزدیک به آخر، خدمتکارِ او قدم پیش میگذارد و اعتراف میکند که بریانت در حالی که با مسلسل با سَرانزداد میکردند، به دستِ سَرکارِ راننده تیر خورده است و او این موضوع را تأیید میکند.