خط داستانی
هر عضو فردی از یک خانواده تعاونی روستایی حق دارد یک قطعه زمین برای استفاده شخصی داشته باشد. خانواده بزرگ سدماک با هم زندگی میکنند، اما پسر بزرگتر، کرام، میخواهد که آنها به طور ساختگی جدا شوند تا زمین بیشتری به دست آورند. با وجود عدم تمایل والدینش، کرام و همسرش میروند. کرام و خانوادهاش یک خانه جداگانه دارند، اگرچه کل خانواده همچنان با هم شام میخورند. برادر کوچکترش، نایدن، که عاشق دختر رئیس تعاونی است، از آنچه اتفاق افتاده بیخبر است. یک روز سدماکها فراموش میکنند در را قفل کنند و رئیس، گراس، وارد میشود و آنها را در حال شام خوردن با هم میبیند. تقلب فاش میشود... رئیس از دخترش یانکا میخواهد که با نایدن ملاقات نکند. پس از شام سرنوشتساز، شکافی در خانواده سدماک ایجاد میشود. نایدن خانه پدرش را ترک میکند. سندی و کرام از گناه خود اعتراف میکنند. یانکا، پس از مدتی فکر، به نایدن برمیگردد. آنها با هم برای تحصیل به شهر میروند.