لِینته ونِ دِ زِه
Leentje van de zee
یک دختر جوان پس از سقوط کشتی جان سالم به در میبرد و توسط ماهیگیر هری اسمیٹس پیدا میشود و سپس او را پرورش میدهد. او به او نام «لِینچه» از دریا میدهد. وقتی بزرگ میشود، نامزد جاک رنس میشود. توریستی به نام هارمسْتِرانْگ سعی میکند او را با داستانهایی درباره زندگی شهری فریب دهد. روز بعد، او را با یک چاقو در پشتش پیدا میکنند. جاک رنس به عنوان مظنون پذیرفته میشود، اما یک طلّاپار ساحلی mentally challenged که از کودکی از لِینچه محافظت میکرد، قاتل از آب در میآید. در طول دادگاه، قاضی جای لکه تولدی را که در بازوی لِینچه در زمان تولد گذاشته بود تشخیص میدهد و متوجه میشود که او دختر اوست. پس از دادگاه، جاک و لِینچه با هم ازدواج میکنند.»