خط داستانی
آرنولد، پسری مدرسهای با نگاه بیاشتیاق و موهای بیرون زده، با اتوبوس به مدرسه میرود. او در کلاسها بیاعتنا نشسته است. سپس برای گروه موسیقی زمان است؛ جایی که وی کلینکو را مینوازد. او در رویاهایش وولت ویِنا را تصور میکند و با بریدن دایرهای در یخ اطراف قلدر مدرسه او را به آب سرد میفرستاند. گروه موسیقی قطعهای دیگر مینوازد و آرنولد به بهار میاندیشد. موسیقی پایان میپذیرد و اتاق خالی میشود به جز آرنولد. معلم میگوید: آرنولد، همه به استراحت رفتهاند.