خط داستانی
ساکنان یک روستای کوچک در منطقهای عقبمانده از مقدونیه، با فرستادن مردان خود به خارج برای جستجوی کار، زندگی خود را میگذرانند. سه دختر جوان به نامهای الیکا، ماریا و نیکولینا در روستا به عنوان معلم کار میکنند. هر یک از آنها سعی میکنند در شرایطی که بر آنها تحمیل شده، معنای زندگی خود را پیدا کنند. بزرگترین مشکل در روستا تأمین آب است. آب چشمه توسط مارکو از کوههای دوردست حمل میشود و مارکو عاشق دختر فقیر، کیت، میشود.