خط داستانی
به یاد می آید که بیماه پدرش به او می گوید نسل های خانواده اش همیشه بندگان ثروتمندان ثاکور خواهند بود وقتی بیماه به این حرفها گوش نمی دهد و با سانم دوست می شود و با پسر ثاکور یعنی راجا بهولات سنگین برخورد می کند او به صورت علنی تازیانه می شود پدرش می میرد داولت فهمیده است که سانم بیماه را دوست دارد و او را به لندن می فرستد تا او را فراموش کند اما هنگامی که به عنوان بزرگسال به خانه بازمی گردد به او گفته می شود بیماه در زندان به جرم کشتن مردی به نام شمسیر سنگین در حال گذراندن سه سال است با وجود این او دوباره با او دوست می شود اما به زودی او را در فرار از پلیس می بیند این بار برای کشتن رهبر اتحادیه