خط داستانی
امپرور فراینس بست جوزف اول قصد رسیدن به پراگ را دارد و در کنار استقبال کنندگان از او ورونیکا پافلیتوا است که میخواهد درخواستی برای عفو پدر زندانی خود به امپرور ارائه دهد زیرا با دستمزد ناچیزِ خیاطی، به سختی میتواند از خود و برادرانش حمایت کند. به تصادف، دختر با Božena Němcová آشنا میشود و او را دوست و محرمانهٔ خود میبیند. اما مدیر پلیس Paümann که برای مدت طولانی Božena Němcová را تحت نظر دارد، از سادهدلی این دختر جوان بهره میبرد. ورونیکا در سادگی خود چیزهای بسیاری را به او میگوید و تنها بعد متوجه میشود چگونه مورد سواستفاده قرار گرفت.