خط داستانی
غریبه ای اسرار آمیز به نام مایزنر به شهر سرد شمالی سوئد در سال ۱۸۲۰ می آید و ادعا می کند مغناطیست است - ترکیبی از هیپنوتیست و درمانگر - و اینکه می تواند بیماری هایی را که پزشکان قادر به درمان آنها نیستند درمان کند. با وجود مخالفت همکاران، دکتر سلاندر اجازه می دهد مایزنر چشم های نابینای دخترش ماریا را درمان کند که نه تنها بینایی خود را به دست می آورد بلکه به مغناطیست جذاب دل می بازد. اسرار تاریک و خاطرات سرکوب شده کم کم ظاهر می شود، در کنار عشق بین پدر و دختر، مرد و زن.