خط داستانی
فیلم با رفتن ایژنیو نوجوان چهارده ساله از خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگش در حومه رم به شهر با پدرش جانکاریلو آغاز می شود که با دوستی به نام موستاش کشور را طی می کند. موستاش به او تهدید می کند که او را رها می کند تا در وسط کشور گم شود. هنگامی که جینکاریلو از این موضوع باخبر می شود، به دنبال او می رود و ایژنیو اکنون گم شده است. در ادامه داستان رابطهٔ بچه با خانواده و اینکه چرا احساس بیگانگی می کند روایت می شود.