خط داستانی
دانشیار باهوش و فصيح، هرشین مکوییت، با عبور از جلسه تأییدیهٔ سنا که در برابر محافظه کاران برگزار میشود، به سفارت در ساورنک میرسد، جایی که جنگ داخلی توازن صلحی را تهدید میکند. با وجود دانشش، وقتی آنجا است تنها دوگانگی بین ایالات متحده و کمونیزم را میبیند. او نمیتواند بپذیرد که احساسات ضدآمریکایی شاید اشتیاقی برای خودمختاری و ملیگرایی باشد. بنابراین از دوستش دیونگ، رهبر اپوزیسیون محلی، جدا میشود، از نصیحت مربی کارگر درباره کند کردن ساخت جاده چشمپوشی میکند و سعی میکند پابهپا پیش برود. چه بهایی باید کشور و دوستانش بپردازند تا او چیزی حس کند؟