هی، یادت میاد…
Oi, muistatkos…
زندگی در یک مزرعه در کیتکانکوسکی زمانی مختل میشود که ساخت یک نیروگاه برق آبی در این منطقه آغاز میشود. اما مصمم اما، که از آمریکا بازگشته، و کشاورز سرسخت محلی، یرمیاس یونیلا، زمانی که یونیلا از تولید شیر برای محل ساخت و ساز امتناع میکند، با هم برخورد میکنند. در همین حال، یک رابطه عاشقانه بین دختر یونیلا، هیلوی، و ائرو، که در محل ساخت و ساز کار میکند، شکوفا میشود، اما ائرو تنها کارگری نیست که به دنبال عشق هیلوی است.