قلب بدون وطن
Herz ohne Heimat
دانشآموز موسیقی ورونا در میان دو برادر ناتنیِ خود دست و پنجه نرم میکند: الكسندر بیخیال، که با او حامله است، و کلمنس جدی، که با ادامهٔ کار پدرش دارویی جدید را توسعه میدهد. الكسندر بهخاطر معاملهای نامطمئن بازرگانی در بدهی عمیقی افتاده و مجبور است به کمک برادرش تکیه کند، که او را به آمریکا میفرستد. در همین حال کلمنس به ورونا پیشنهاد خانه روستایی خود را میدهد، جایی که او زایمان میکند. کلمنس و ورونا کمکم به هم نزدیکتر میشوند. اما سپس الكسندر برمیگردد، با کار خالصانهای که پیدا کرده و میخواهد پدر خوبی برای فرزندش باشد. با این حال، وقتی میفهمد ورونا به برادرش عشق میورزد، با عصبانیت به راه خود ادامه میدهد و در تصادف شدیدی به شدت مجروح میشود. او با داروی جدید کلمنس نجات مییابد. برادران آشتی میکنند و ورونا با کلمنس میماند.