چه احمقهایی مردان
جوزف گریر یک تاجر ثروتمند در نیویورک است که همه چیزهایی که یک مرد موفق نیاز دارد را دارد، از جمله یک منشی مرتب و با ادب به نام جنی مکفارلند که در ساعات کاری دیکته میگیرد و در شبها، بدون عینک، به عنوان همدم و معشوقهاش در کلوپ شبانه خدمت میکند. سپس دخترش، بیاتریس، که هرگز او را ندیده، ظاهر میشود و به خانهاش میآید. بیاتریس یک دختر بزرگسال و شاداب است که عاشق جاز، مهمانیهای استخر و زیر پا گذاشتن ممنوعیتهاست. بیشتر رفتارهای او با راننده خانواده است و پدرش با این موضوع موافق نیست، به او میگوید و راننده را اخراج میکند. اما این روش تربیتی او نتیجه معکوس میدهد و بیاتریس با راننده فرار میکند. بعداً، پدر با مشکلاتی در کسبوکارش مواجه میشود و کسبوکارش را از دست میدهد و ناپدید میشود. اما بیاتریس او را پیدا میکند و یک دیدار خوشحالکننده بین پدر و دختر صورت میگیرد، بهویژه از آنجا که دختر جنی را نیز با خود آورده تا او را شاد کند.