خط داستانی
باب مادن کمی مست به خانه برمیگردد و پدرش با عصبانیت از او میخواهد که آنجا را ترک کند و به خود متکی باشد. صبح روز بعد، او میرود و یادداشتی برای پدرش میگذارد: "پدر عزیز، من به غرب میروم تا سعی کنم مردی از خود بسازم. امیدوارم روزی به من افتخار کنی. پسر تو. باب."